~بهترینم, هر لحظه به دیدارت نزدیکتر می شوم~
به نام او که عشق با وجودش آغاز شد
سلام...
...چه خبرا؟...
همین چند روزه پیش که داشتم اخباره یاهو رو میدیدم یه چیزه جالب به چشمم خورد که باعث شد دیگه هی فکر نکنم کم خوابیدم!...همیشه شنیدیم می گن ۸ ساعت خواب مناسبه برای سلامتی! ولی تازگیا ثابت شده که ۸ ساعت خواب زیاده و می تونه برای مغز ضرر داشته باشه! بعد از اینکه رو ۱۰۰۰ نفر تحقیق کردن، فهمیدن که کسانی که بینه ۶.۵ تا ۷ ساعت می خوابن، عمرشون بیشتر از همس!...یه چیزه جالب این بود که می گفت ۸ ساعت خواب بدتر از ۵ ساعت خوابه
...

چند روزه پیش که رفته بودیم به یکی از این رستورانهای هندی، یهو دیدم حدودا ۲۰ نفر وارد شدنو همشون با هم نشستن دوره چند تا میز...چندین خانواده با هم اومده بودن...بعد از یه مدتی، یه چیزی توجهمو جلب کرد...با اینکه این همه آدم اومده بودن، هیچ صدایی نمیومد از میزشون...یه خورده بیشتر توجه کردم! دیدم که همشون دارن با هم حرف می زنن و می خندنو غذا انتحاب می کنن...ولی ساکت...با حرکاته دستشون ماجراها تعریف می کردن و می خندیدن...همو بغل می کردن...اصلا انگار نه انگار که هیچ کدوم نه می تونس بشنوه نه حرف بزنه...خیلی جالب بود!...به فکره زمانهایی افتادم که بی دلیل احساسه غم می کنمو همه ی نعمتای خدارو فراموش می کنم، حالا این همه آدم دو تا از نعمتای بزرگی که من دارمو ندارن ولی قانعن و از چیزی که دارن لذت می برن...
چند روزه پیش داشتیم میرفتیم یه شهره نزدیک برای دیدنه دوستانمون...مادرم و خواهرم جلو نشسته بودت و من عقب نشسته بودم...کلا دوست دارم همه حا رو از شیشه ها نگاه کنم...داشتم پشته ماشینو همینطوری نگاه می کردم که یهو صدای ماشین پلیس شنیدم...به تماشا کردن ادامه دادم تا یهو ۱۰ تا ماشینه پلیسه بزرگ با سرعت اومدن! تو هر کدوم ۵ نفر آدم بود!!! بعدش یه کامیونه پلیس که همه جاش ابی بودو توش پیدا نبود اومد!!! بعدشم دوباره ۵ تا ماشین پلیس پشته سره کامیونه اومدن![]()
...یه عالمه آدم!!! همه ی ماشیناشونم پشته هم ردیف تو جاده میومدن...من از اونجایی که آدمه کنجکاوی هستم می خواستم ببینم تو کامیونه چه خبره که یهو چشمم افتاد به یکی از پلیسا که تو اولین ماشین نشسته بود! اخم کرده بود و منم تعجب! یهو شروع کرد سرشو تکون دادن و چراق می زد![]()
...به مامانم گفتم! گفت اشتباه می کنی! خودش نگاه کرد دید راست می گم! ماشینو کشید کنار! حالا می مونده بودیم که چرا مارو می خواد نگه داره!!!![]()
...بعدش دیدیم خبری از نگه داشتن نیست می خواسته مارو و چند تا ماشینه دیگرو که جلوتر بودن بکشه کنار که جاده خالی شه و خودشون راحت با سرعته زیاد رد بشن!!
..نفسه راحت کشیدیم اخه مونده بودیم این همه آدم بیان مارو واسه چی بگیرن؟؟؟
...
امیدوارم تابستونه خوبی داشته باشین...
و امیدوارم هوای مالزی گرمتر از اینی که هست نشه!!!
فعلا خدا نگهدار!
"به نام خداونده بزرگ"
سلاممممممممممم...خوبین؟...چه خبرا؟...مدته طولانی بود که به موقع اپدیت نکرده بودم به خاطره درسها و بالا پایین شدنای زندگی...ولی تصمیم گرفتم دوباره با انرژیه مثبت و جدید بیام...![]()
...انشاالله...این تابستون هم باید مثه تابستونه قبل، ۳ تا کتابه بزرگ بخونمو ۵۰ تا لغط از هر کدوم در بیارم..تازه باید واسه هر کدوم یه دفترچه بنویسم...مثه بالا رفتن از یه کوه می مونه که وقتی آدم به قله می رسه، با اون همه خستگی یه نفسه راحت می کشه و احساسه موفقیت بهش دست میده...شما تو تابستون چه کاره خاصی می کنین؟
![]()
یه چیز در مورد مالزی میگم که می دونم ایرانیانه مقیم مالزی هم بهش پی بردن...بسیار ادمای ریلکس و ارومی هستن و معمولا کاراشونو خیلی اروم انجام میدن...برای مسابقاته استانی که به یه جای دوری رفته بودیم با مدرسه، بهمون اعلام کرده بودن که ساعته ۱:۳۰ بازی شروع میشه...وقتی ساعت شد ۱:۴۵ و بازی هنوز شروع نشده بود، من از معلممون پرسیدم که مطمئنه از زمانش؟ و با لبخندی گفت Welcome to Malaysia
(به مالزی خوش اومدی!)...و بازیه ما بالاخره با یک ساعت تاخیر (بدونه هیچ دلیله خاصی) شروع شد...

نمی دونم چرا بینه ما ایرانیا زیاد رسمه خوندنه قران جا نیفتاده...یادمه تو ایران همیشه وقتی یه کسی فوت می کرد، برای مجلسه ختم یا سره قبر، همیشه قران می ذارن ولی دیگه زیاد ازش حرفی نمیاد تا دوباره مجلسه ختمه ادمه دیگه ای بشه...اخه چه فایده ای داره که ما قرانو بذاریم تو خونمون ولی یه بار در سال بازش کنیم؟...مگه برای زیباییه؟...کتابو باید خوندش...حالا قران که هر دفه آدم می خونه چیزه جدیدی ازش می فهمه که جای خود داره...به نظر من، خیلی رو زندگیه آدم، افکارش، ارادش، و تصمیماتش اثر میذاره خوندنه قران...به نظر من (که همیشه نظراتمو می گم ولی می خوام نظره شما رو هم بدونم) آدم اگه نمی تونه، عادت نداره، یا سرش شلوغه، اشکال نداره...روزی ۵ ایه...هیچیم زمان نمی بره...با اینکه ۵ عدده کمیه، ولی از اونجایی که تک تکه ایه های خدا مثه نور می مونن، خیلی تاثیر میذاره...خوشحال میشم نظرتونو در این مورد بگین
...
ممنونم که باز هم اومدین تا حرفای منو بخونین...
(لطفا وقتی نظر میدین بگین که اهنگه جدید اومد یا نه)
ببخشید یه مدت نتونستم بهتون سر بزنم...
~موفق باشین~
درباره ی من
سلام...من گلناز هستم.سال 1370 به دنیا اومدم و در حال حاضر در مالزی زندگی می کنم!:) ممنونم از اینکه به وبلاگه من اومدین. منتظر نظراتتون هستم...عشق یعنی خدا و خدا یعنی عشق