تبليغاتX
زندگی با وجود او زیباست

~بهترینم, هر لحظه به دیدارت نزدیکتر می شوم~

یکشنبه 14 مهر1387
روستای سلطنتی و اولین اجرای موسیقیه سنتی در پینانگ

به نام خدای مهربون 

سلامممم....خوبین؟؟؟؟...من بعد از یه مدته طولانی، پر از کار و درس، باز اومدم...دلم برای این خونه ی مجازی و حسه نوشتنه توش تنگ شده بود...ماه رمضونم تموم شد...من که اونقدر سرم شلوغ بود اصلا فرصته نوشتن نداشتم... 

روزه عید فطر یکی از دوستانه مالیه پدرم ما رو دعوت کرده بودن به یک "روستای سلطنتی"...Royal Village...اول فکر کردم احتمالا یه جای قدیمیه که قبلنا توش پادشاه زندگی می کرده...اسمه روستاشون Kuala Kangsar بود...وقتی به خونشون رسیدیم و وارد شدیم، یه خانواده ی پر جمعیت رو دیدیم(که هر کدوم از بچه ها از شهره دیگه ای اومده بود که دوره هم عیدو تو خونه ی پدری جشن بگیرن)...از اول کوچه تا اخره کوچه همه ی خونه ها به هم راه داشتن و همشون ماله این خانواده بودن...خیلی جالب بود که همه ملک های کنگسر از زمان های قدیم به خانواده و نگهدارانه پادشاهه استانه پراک (Perak) تعلق داشتن...وقتی به سمته مسجده سلطنتی (Royal Mosque) می رفتیم، میدونا و خیابونا خیلی قشنگ گلکاری شده بودن (دوستمون به ما گفت که نگهدارانه شهر برای اینکه ممکنه هر لحظه پادشاه از اونجا بگذره، همیشه خیلی قشنگش می کنن)...رودخونه ی بزرگی از کنار می گذشت و اونجا رو رویایی تر می کرد...مسجده بسیار قشنگی بود و انگار وسطه بهشت رفته بودم...با اینکه کوچیک بود، انگار خطای چشم کوچیکش کرده بود و خیلی بزرگ تر از این حرفا بود...قدیمی بود...کنارش قبرستونه پادشاه و خانوادش بود (البته پادشاه که چه عرض کنم چندین پادشاهانه گذشته و خانوادهاشون)...جالب بود... البته اون شهر تنها برای خوده پادشاه نبود!!! خیلی از آدمایی که کناره قصر های پادشاه زندگی می کنن صرفا برای نگه داری از شهر و قصر ها اجازه ی زندگی کردن در اونجا رو دارن!!! همین دوسته ما هم پدرشون آشپزه پادشاه بوده...یه چیزه جالبش این بود که برای هر زنه پادشاه یه قصر جدا بود (که البته همین تازگیا از ترسه جن (!!!) قصر ها رو ترک کردن و برای زندگی رفتن به شهره Ipoh!!!)...عکس در ادامه ی مطلب...


دوشنبه شب مراسمی در هتله پارادایس داشتیم و یه گروه موسیقی (به همراهه استاد پیروز ارجمند) از کوآلا لامپور به پینانگ اومده بودن...اولین باری بود که در جزیره ی ما گروهی موسیقیه سنتی برگذار می کردن...قشنگ بود و دستشون درد نکنه...اونشب خیلی فیلم گرفتم و عکس انداختم و آخراش تقریبا مشهور شده بودم (و البته مقداری از عکس ها رو بزودی آپلود می کنم و آدرسشونو می ذارم اینجا)......شاید منم یه روزی سازمو تونستم حرفه ایو با عشق از روی قلبم بزنم...

راستی از همه ی دوستانی که برای من نظر گذاشتن و از من جوابی نگرفتن معذرت می خوام...جواب ندادنم به خاطره بی اعتنایی و یا بی محلی نبوده...سرم خیلی شلوغ شده...تا جایی که فراموش نکنم و فرصت بشه حتما حواب میدم...

 

خدا جونم ازت ممنونم که باز هم به من انرژی دادی تا اینجا بنویسم...مراقبه هممون باش و کمک کن فراموشت نکنیم...

 


ادامه‌ی مطلب
+

گلناز ن