~بهترینم, هر لحظه به دیدارت نزدیکتر می شوم~
به نام خدای مهربون
سلامم..خوبین؟؟؟من خوبم ولی زندگیم تغییر کرده و اینقدر کار دارم بعضی موقه ها دیگه نمی دونم چه طور زندگی کنم
همیشه فکر می کردم چه ادمایی پیدا می شن، یه مدت هستن بعدش دیگه نمی نویسن و وبلاگشونو ول می کنن! تازه فهمیدم چرا
بعضی وقتا آدم حس می کنه خیلی کار های مهم تر هست تو زندگی که باید بهشون برسه و این میشه که هی امروز و فردا می کنه...این چند مدته، قول هایی داده بودم که نتونستم انجام بدم، و دوستانی بودن که مجبور شدم مدتها ازشون خبری نگیرم و سر بهشون نزنم، و این وبلاگ بود که ننوشتمش!خیلی وقتها وجدانم اذیتم می کنه و نمی تونم قبول کنم...ولی بعدش به خودم می گم که همه زندگیشون عوض می شه و سرشون شلوغ می شه یه مدتی...
...

(این پایینو خیلی وقت پیش نوشتم ولی نمی دونم چرا ثبت موقت بود!)
مدتی پیش، دولت مالزی روزی رو تایین کرده بود که همه ی مالزی در اون روز با هم کتاب بخونن...هر کسی که حد اقل نیم ساعت کتاب می خوند، اسمش رو میداد و اگه اسمها بالای یه رقمی می رفتن، دولت برای مدارسه دولتی یه عالمه کتاب می خرید...مدرسه ی ما هم برای پشتیبانی از مدارسه دولتی، این کار و انجام داد...ساعته ۹:۳۰ بلندگوهای مدرسه همه با هم گفتن :
Ok everybody it's time...pick up your books...ready?
یه نکته ی جالبی هست در مورده چینیا که هر روز صبح نظر منو جلب می کنه: توجه کردین چقدر ماشیناشونو می شورن؟؟؟؟فکر کنم یه روز در میون! همیشه حواسشون هست ماشیناشون برق بزنه و زره ای خاک روش نشینه...تو پارکینگا معمولا خیلی از ماشینا اینقدر تمیزن، که ادم فکر می کنه از کارخونه تازه اومدن بیرون!! (البته شهره ما چون چینیا بیشترن، بیشتر معلوم میشه)...

با اینکه بعضی موقه ها دلم از دنیا می گیره و حس می کنم خیلی تنهام، همیشه سعی می کنم امیدوار باشم و خوش بین
...توجه کردین همه ی آدما حسه تنهاییو دارن؟؟؟ هممون دلمون می گیره بعضی موقه ها...پس یه چیزه مشترکه...پس حتما دلیلی داره...که مشترکه
...من فکر می کنم آدم بودن خودش بزرگترین و سخت ترین وظیفس! شاید واسه همین خدا به فرشته هاش گفت به آدم سجده کنین...
راستی تاسوعا و عاشورا اومدن...باورم نمیشه!انگار همین دیروز بود که.....دلم برای خورشید تنگ شده...جاش خیلی خالیه...
هروقت به این فکر می کنم که عده ای دارن می جنگن و خانواده هاشونو زندگیاشونو از دست میدن، یه حسی بهم دست میده...چه جوره که ما اینوره دنیا اینقدر سرمون مشغوله زندگیمون هست که ۱۰ روز از شروعش می گذره بعدتازه کم و بیش متوجهش می شیم...در حالی که...
فعلا...![]()
درباره ی من
سلام...من گلناز هستم.سال 1370 به دنیا اومدم و در حال حاضر در مالزی زندگی می کنم!:) ممنونم از اینکه به وبلاگه من اومدین. منتظر نظراتتون هستم...عشق یعنی خدا و خدا یعنی عشق