~بهترینم, هر لحظه به دیدارت نزدیکتر می شوم~
به نام دوست
سلام...:)...
من بازم اومدم...دلم خیلی برای حال و هوای اینجا تنگ شده بود...زندگیم مثه طوفانی شده بود...خیلی سخته آدم واسه ایندش تصمیم بگیره...می خواستم برای دانشگاه تصمیم بگیرم و اینکه می خوام کجای دنیا برم..از چند تا کشور اطلاعات گرفتم و خیلی از دانشگاه ها رو بررسی کردم...نمی دونستم از کدوم طرف باید برم...نمی دونستم کدوم راهو انتخاب کنم...در طی چند هفته چند بار تصمیم گرفتمو صرفه نظر کردم...هر شب مثه گم شده ها می گشتم و دو دوتا چهارتا می کردم...هر تصمیمیو می نوشتم می زدم به دیوار که یادم نره...ولی روزه بعد می دیدم یه جوری باید تصمیمو عوض کنم...خلاصه...تا اینکه...
***
روزه 5 شنبه با مدرسه رفتیم کوه...نه مثه بعضی از کوه های ایران...از اون کوها که جنگل هم هست...تاریک با درختای بلند و صداهای وحشتناک...خیلی راه بود رفتنو برگشتنش...دو گروه شدیم...اونایی که عادت داشتنو مثه برق می رفتن و اونایی که اروم تر بودن و عادت نداشتن...من با گروه اولی رفتم اما از اونجایی که خیلی نفسم گرفت و عادت نداشتم :D یهو دیدم رفتنو من جا موندم...تنهای تنها...ادامه دادم تا بشون برسم ولی نشد...یه کم ترسیدم...نکنه راهو اشتباه برم تو جنگل گم شم؟ نکنه مار یا پلنگ بیاد سراغم؟...وایستادم...به دورو اطرافم نگاه کردم...وای خدای من...کمی منتظر شدم...اما اون یکی گروه که پشت سرم بودن نرسیدن...اگه از یه راه دیگه رفته باشن چی؟...خلاصه از منتظر شدن پشیمون شدم...رو زمین مورچه های خیلی بزرگگ از زیره پام می رفتن...دوره سرم حشره های عجیب قریب پرواز می کردن...برگها می ریختن و درختا تکون می خوردن...شنیده بودم این جنگله مار داره! میمون هم رو شاخشه (نمی دونم چرا میمونا به من همیشه حمله می کنن ولی به بقیه کاری ندارن؟؟!!) و بعید نیست همچین جنگلی حیوونای دیگه ای هم داشته باشه...خلاصه...می لرزیدم و دعا می کردم که سلامت برسم به آخر...صدای صوت هی کم و زیاد می شد و هی فکر می کردم یه چیزی دنبالمه...دیگه نمی تونم...وایستادم...نه نمی تونم...دستمو گذاشتم رو صورتمو شروع کردم به گریه کردن...خدا رو بعدشم مامانمو صدا می زدم اروم اروم...همش منتظر بودم یه ماره بزرگه سبز ببینم...بدجور ترسیده بودم...مبایلمو دستم گرفتم...دیدم یه کوچولو انتن داره...یهو به بابام زنگ زدم...بابام خیلی دور بود...می دونستم شاید کاری هم از دستش بر نیاد ولی یه حسی داشتم...اینقدر اینقدر اروم اروم رفتمو بابام تا اخر پای گوشی باهام حرف می زد که بتونم برم...بالاخره تنها رسیدم به پایان...
***
انگار خدا می خواست یه چیزاییو بهم بفهمونه...بهش فکر کرده بودم قبلا اما نه خیلی جدی...اینکه آدما با هم فرق دارن...هر ادمی مخصوصه...فهمیدم که خیلی ادمه وابسته ایم...بیشتر از خیلی از دوستام...و همچنین اینکه خیلی حساسم و کم صبر...دیدم برای تصمیم گرفتن باید همه ی اینارو در نظر بگیرم...نه اینکه ببینم دوستام چه تصمیماتی می گیرن...نمی دونم می دونین یا نه ولی چینیا و کره ای ها ادمایه بسیار عجیبی هستن...مثه ربات می مونن...بالاترین نمره هارو می گیرن و به بهترین دانشگاه ها می رن...هر چیزیو برای این هدف قربانی می کنن...بعد از مدته طولانی به این نتیجه رسیدم که آدم باید خودش باشه و خودشو قبول کنه...مدتی سعی کردم مثه اونا باشم...خیلی اذیت شدم...تازه به این نتیجه رسیدم که آدما خیلی فرق دارن و نباید تلاش کنن شخصیتشونو عوض کنن...چون خدا اونا رو متفاوت افریده...اون روز وقتی بابامو دیدم همش دستم تو دستش بود و می گفتم تصمیم گرفتم...تصمیم گرفتم که همیشه پیشتون بمونمو به کسیم که هستم بیشتر احترام بذارم...خیلی خوشحال بودم...انگار یه کوله بار از رو دوشم برداشته شده بود...
This is me...I'm happy to be me and I know that God has created every human being differently and there was a reason for that. I should value who I am and be grateful for what God has given me because there are people out there who would be thankful to have a little bit of what I have...(Golnaz Nzm)...
درباره ی من
سلام...من گلناز هستم.سال 1370 به دنیا اومدم و در حال حاضر در مالزی زندگی می کنم!:) ممنونم از اینکه به وبلاگه من اومدین. منتظر نظراتتون هستم...عشق یعنی خدا و خدا یعنی عشق