تبليغاتX
زندگی با وجود او زیباست

~بهترینم, هر لحظه به دیدارت نزدیکتر می شوم~

جمعه 28 فروردین1388
زندگی و من

به نام پروردگار مهربانم

سلام........

این هفته که گذشت هفته ی عجیبی بود...هم سرم خیلی شلوغ بود هم بسیار گیج بودم و انگار تو این دنیا نبودم...به این حرف رسیدم که زندگی خیلی پیچیده تر از اینه که فقط در مورده یه چیز باشه یا یه جور باشه...فصل های مختلف داره...

Life is a journey...it changes from phase to phase...at each phase in our lives, there are new people, new opportunities and new experiences...life goes on and it changes, whether we like it or not...we have two choices...either to give up or to go on with it...(Golnaz)

احساسه خوبی دارم...هنوز ساکتم...هنوز به زندگی نگاه می کنم...هنوز عمیقانه فکر می کنم...حس می کنم خیلی قویم که خیلی چیزا دیگه برام معنا ندارن...فقط یه چیزیه که نگهم داشته و برام معنای مطلق داره (همون که این وبلاگو براش می نویسمو از رگه گردن به من نزدیکتره) ... فیلم دیدن، اهنگ گوش کردن، غذا خوردن، بیرون رفتن و خیلی کارای دیگه فقط برای من جلوه ی بهانه دارن برای همین بی معنان...احساس می کنم دارم به قسمته جدیدی از زندگی وارد میشم...هیجان زدم...فقط چند هفته دیگه مونده تا برم پیش دانشگاهی...

روز پنج شنبه روزه دو قولو ها بود تو مدرسمون... منم با یکی از دوستام تصمیم گرفتیم مثه دوقولو ها لباس بپوشیم......همه فکر می کردن نمیشه اخه دوستم چینیه...خلاصه یادم اومد من و مامانم دو تا لباسه یه جور داریم که فقط سایز هاشون فرق می کنن...دوستمم خیلی کوچولو لاغره...خلاصه دو تا روسری که دقیقا یه شکل بودن هم جور کردیمو ...خیلی با نمک شده بودیم...دوستم تا حالا روسری سرش نکرده بود...اینقدر بهش میومد...همه ی روز ما رو با هم اشتباه می گرفتن......دقیقا مثه دو قلوها شده بودیم...

روزه چهارشنبه نمایشگاه علوم راه انداخته بودیم...همه ی کلاسای علوم با هم دیگه یه تحقیقاتی کرده بودیمو نشونشون دادیم...برای کلاسه شیمی قرار بود به همه نشون بدیم چه طوری وقتی دو تا مواده مخصوص رو با هم قاطی می کنن یهو رنگشون عوض میشه (NaOH + Vinegar + indicator)...

NaOH خطر ناکه و پوستو می سوزونه واسه همین معلممون چند نفرو مسئول کرد که عینکای مخصوص بزنن و دستکشه مخصوص دستشون کنن و جابه جاییو پر کردنه لوله ها رو اونا انجام بدن...منم یکیشون بودم...خیلی جالب بود...دورمون علامته خطر زده بودنو چند نفر مراقب بودن بچه ها وارده محدودمون نشن...هرکی میومد ازمون سوال می کردو با تعجب نگاه می کرد...قیافه هامون خنده دار شده بود با اون همه احتیاط......

خدایا...لبخند می زنم چون همیشه با منی...لبخند می زنم چون هرچه قدر هم من و زندگی عوض بشیم، تو همیشه یکسانی...لبخند می زنم چون هدفم تویی و تو نزدیکی...

 


+

گلناز ن

سه شنبه 25 فروردین1388
گلنازه سابق

به نام خدا

سلام...خوبین؟؟الان داشتم پستهای گذشتمو نگاه می کردم...خیلی کمکم کردن...شنیده بودم سنه 17 سالگی و کلا این سنا یه جورایی سنای بحرانی هستن و سخت ترن...تازه می فهمم یعنی چی...زندگیم ازین رو به اون رو شد و بسیار تغییر کرد تو این 2 ساله اخیر...جوری شد که دیگه اینجا هم دیگه نمیومدم...می خوام کمی مثه گذشته بشم...منم و خدا...منم و این کلبه ی اینترنتیم که خونه ی حرفامه و لحظاته خوبو بدمو توش می نویسم...منم و انرژیه مثبتی که از خدا سرچشمه می گیره...منم و اشکایی که از تهه قلبم جاری می شن...مدتی به هدفه اصلیم توجهم کم شده بود و حالا باز می خوام بر گردم به 2 سال و نیمه پیش بشم همون گلنازه قبلی و بنویسم و بنویسم و خدا رو جستجو کنم...

در مورده پسته قبلی بگم که بسیار از نظرات تعجب کرده بودم چون منظورم فقط از اون چیزی که توضیح داده بودم خدا بود...هیچ آدمی نمی تونه اون چیزی که من گفتمو پر کنه چون آدما همه نیاز مندن...اون عطشه عمیق و اون احساساته شدید فقط با خدا سیراب می شن...

این ماهه بسیار شلوغیه برام و امتحان نهایی دارم...دعام کنین...:)


+

گلناز ن

چهارشنبه 12 فروردین1388
The One
به نام خدای عشق

سلاممم...چه خبرا؟...ازین به بعد دیگه زود زود میام اینجا...

این چند مدته خیلی به زندگی فکر کردم و خیلی سعی کردم بعضی از جوابها رو پیدا کنم...نمی دونم شما هم این فکرو دارین یا نه ولی بعضی موقع ها یهو شوکه می شم و باخودم فکر می کنم که یه روزی میاد که باید برم...که دیگه بیدار نمی شم...یا اینکه یکی از عزیزانم واسه همیشه میره...با اینکه فکره جالبی نیست, ولی من مدام به این فکر می رسم که اونروز چی میشه...همیشه عادت دارم به آینده فکر کنم, دلم می خواد برای همه چی آماده باشم...به این نتیجه رسیدم که نباید به زندگی وابسته بشم...نباید همه چیم این چند روزی که هستم باشه و همه آرزوهام گذشتنی...فکر می کنم اگه یه پشتیوانیه قوی باشه که بش تکیه بزنم دیگه هیچ چیز حتی مرگ و یا دوری نمی تونه منو بشکنه...پشتیوانه ای که همیشه باهام باشه و منو لحظه ای ترک نکنه...همیشه درکم کنه و کمکم کنه...تمام آرزوم باشه و قلبم ماله اون باشه...تمام اشکام...تمام احساساتم...تمام فکر و گفتارم...فقط یکی هست که این عطشه منو  می تونه راضی می کنه...فقط یکی که همس...

[لبخند]

+

گلناز ن