~بهترینم, هر لحظه به دیدارت نزدیکتر می شوم~
به نام خدای عشق
سلام...
...
در همه دیر مغان نیست چو مـن شیدایی
خرقـه جایی گرو باده و دفـتر جایی
دل کـه آیینـه شاهیسـت غـباری دارد
از خدا میطلبـم صحـبـت روشـن رایی
کردهام توبـه بـه دست صنـم باده فروش
کـه دگر می نـخورم بی رخ بزم آرایی
نرگـس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنـج
نروند اهـل نـظر از پی نابینایی
شرح این قصـه مگر شمـع برآرد بـه زبان
ور نـه پروانـه ندارد به سـخـن پروایی
جویها بستـهام از دیده به دامان که مـگر
در کـنارم بـنـشانـند سـهی بالایی
کـشـتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست
گـشـت هر گوشه چشم از غم دل دریایی
سـخـن غیر مـگو با من معشوقه پرست
کز وی و جام میام نیست به کـس پروایی
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه میگفت
بر در میکدهای با دف و نی ترسایی
گر مسلـمانی از این است که حافـظ دارد
آه اگر از پی امروز بود فردایی

چه خبرا؟؟؟...منم خوبم...
این چند مدته اتفاقاته عجیبی تو مدرسمون میوفته!!!
همه در تعجبن...اول که ۱ ماه پیش نصفه شب دیواره یکی از کلاسا اتیش گرفت! و بچه های دبستانی چند هفته زابرا شدن تو کلاسای دبیرستان! بعدشم همین چند روز پیش نصفه شب یکی از بزرگترین درختای مدرسه از ریشه خود به خود افتاد!!! و به خاطره وزنه زیادش یه مقداری از سقفه مدرسرو بردو و یه کلاس کلا خراب شد!!!
...یه مدته پیشم خدا به من به شدت رحم کرد چون نزدیک بود خودمو و مدرسه رو بزنم به آتیش!!! اومدم برقه کتریه تو کلاسمون رو روشن کنم که آبو جوش بیاره یهو یه صدایی داد و جرقه زد و از پریزه برق اتیش روشن شد! نفسم بند اومد! اخه پرده چسبیده بود بهش!!! سریع دوباره فشار دادم! منتظر بودم پرته اتیش بگیره ولی نمی دونم چه طور شد (؟؟) که نگرفت و فقط یه قسمتش سیاه شد
...
دیروز که دراز کشیده بودم با خودم فکر می کردم چه چیزایی تو زندگیم مهمن که خیلی کمکم می کنن و باید حواسم بهشون باشه...چند تا چیز تو ذهنم جرقه زد!!! پا شدمو رو یه کاغذ نوشتمشون...
Ultimate Purpose (God)
Hope (Belief)
Patience (Time)
Faith (Trust)
اولیش هدفیه که مدتها پیش انتخاب کردم...هدفه زندگیم...هدفی که تنها دلیله بودنمه...این مهمه یادم باشه چون اونوقت دیگه برای چیزای کوچیک زندگی نمی کنم...همه ی هدف های کوتاه مثه تحصیل، تفریح، کار، ازدواج و...فقط هدف هایی هستن که تو راه رسیدن به هدفه اصلیم کمکم می کنن...
دومیش هم خیلی مهمه...امید...کلا همیشه سعی می کنم امیدوار باشم و نا امیدی خیلی کلافم می کنه...حس می کنم امید نشونه ای از ایمانه قویه...چون اگه کسی ایمانش قوی باشه هیچ وقت امیدش به خدا رو از دست نمیده...یه رابطه ی قشنگی بینه این دو هست...مثه ترازو...هرچی ایمانم قوی تر باشه نا امیدیم کمتره...
صبر...چیزی که بدون اون رسیدن به هدفم امکان پذیر نیست...انگار اومدیم تو دنیا که صبر رو یاد بگیریم...هرچیزی زمانه خودشو داره و چه سخت باشه چه آسون، باید صبور باشم تو این دنیا و هدفمو فراموش نکنم...
این هم خیلی مهم! توکل! بدونه توکل کردن به خدا، چه طور بهش نزدیک بشم؟؟؟...نشدنیه...برای همین خیلی مهمه که همه چیو بهش بسپرمو راضی باشم به هرچی خودش برام می خواد...
![]()
درباره ی من
سلام...من گلناز هستم.سال 1370 به دنیا اومدم و در حال حاضر در مالزی زندگی می کنم!:) ممنونم از اینکه به وبلاگه من اومدین. منتظر نظراتتون هستم...عشق یعنی خدا و خدا یعنی عشق