~بهترینم, هر لحظه به دیدارت نزدیکتر می شوم~
سلاممم...چه خبرا؟...ازین به بعد دیگه زود زود میام اینجا...
این چند مدته خیلی به زندگی فکر کردم و خیلی سعی کردم بعضی از جوابها رو پیدا کنم...نمی دونم شما هم این فکرو دارین یا نه ولی بعضی موقع ها یهو شوکه می شم و باخودم فکر می کنم که یه روزی میاد که باید برم...که دیگه بیدار نمی شم...یا اینکه یکی از عزیزانم واسه همیشه میره...با اینکه فکره جالبی نیست, ولی من مدام به این فکر می رسم که اونروز چی میشه...همیشه عادت دارم به آینده فکر کنم, دلم می خواد برای همه چی آماده باشم...به این نتیجه رسیدم که نباید به زندگی وابسته بشم...نباید همه چیم این چند روزی که هستم باشه و همه آرزوهام گذشتنی...فکر می کنم اگه یه پشتیوانیه قوی باشه که بش تکیه بزنم دیگه هیچ چیز حتی مرگ و یا دوری نمی تونه منو بشکنه...پشتیوانه ای که همیشه باهام باشه و منو لحظه ای ترک نکنه...همیشه درکم کنه و کمکم کنه...تمام آرزوم باشه و قلبم ماله اون باشه...تمام اشکام...تمام احساساتم...تمام فکر و گفتارم...فقط یکی هست که این عطشه منو می تونه راضی می کنه...فقط یکی که همس...
[لبخند]
درباره ی من
سلام...من گلناز هستم.سال 1370 به دنیا اومدم و در حال حاضر در مالزی زندگی می کنم!:) ممنونم از اینکه به وبلاگه من اومدین. منتظر نظراتتون هستم...عشق یعنی خدا و خدا یعنی عشق